تبلیغات
مقالات دینی - حق وعدل در نهج البلاغه
مقالات دینی
یا صاحب الزمان آماده ایم
حكومت یعنی احقاق حق و اقامه عدل

متن فیش :
حكومت معنایش چیست؟ حكومت معنایش این است كه انسان حقّى را احقاق كند؛ عدل را بر پا بدارد. امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام، در آن صحبتى كه معروف است و همه شنیده‌اید، فرمودند این حكومت به قدر این كفش یا بند این كفش براى من ارزش ندارد. بعد فرمودند: «الّا ان اقیم حقا.» (1) مگر این‌كه حقّى را اقامه كنم. در این راه انسان هر چه بكِشد و هر چه زحمت تحمّل كند و هر چه اضافه كار كند و هر چه شب بى‌خوابى بكشد و هر چه از آن امكاناتى كه به‌طور معمول افراد جامعه دارند، محروم بماند، حقّش است، جا دارد و انسان در این صورت، ضرر نكرده است. باز از امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام نقل شده است كه در یكى از خطبه‌ها مى‌فرماید: حاضرم مضمون این است در راه این‌كه اقامه‌ى حقّى كنم و ابطال باطلى كنم، بر روى خارهاى سخت كشانده شوم.(2) به‌هرحال، این آن چیزى است كه مبناى كار ماست و باید به آن توجّه داشته باشید.

1) نهج‌البلاغه خطبه شماره 33
از خطبه‏هاى آن حضرت است به هنگام خروجش براى جنگ با اهل بصره
قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ دَخَلْتُ عَلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ( علیه السلام ) بِذِی قَارٍ وَ هُوَ یَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِی مَا قِیمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِیمَةَ لَهَا فَقَالَ ( علیه السلام ) وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ : إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً ( صلى الله علیه وآله ) وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا یَدَّعِی نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ . أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِی سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِیرِهَا مَا عَجَزْتُ وَ لَا جَبُنْتُ وَ إِنَّ مَسِیرِی هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى یَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ . مَا لِی وَ لِقُرَیْشٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِینَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِینَ وَ إِنِّی لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ كَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْیَوْمَ وَ اللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَیْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَیْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی حَیِّزِنَا فَكَانُوا كَمَا قَالَ الْأَوَّلُ : أَدَمْتَ لَعَمْرِی شُرْبَكَ الْمَحْضَ صَابِحاً * وَ أَكْلَكَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرَا وَ نَحْنُ وَهَبْنَاكَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَكُنْ * عَلِیّاً وَ حُطْنَا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا
عبد اللّه بن عباس گفت: در ذى قار بر امیر المؤمنین علیه السّلام وارد شدم در حالى كه كفش خود را وصله مى‏زد، از من پرسید: ارزش این كفش چند است گفتم: هیچ. گفت: به خدا سوگند این كفش پاره در نظر من از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اینكه بتوانم حقّى را اقامه و باطلى را دفع كنم. سپس بیرون آمد و خطبه‏اى براى مردم خواند و فرمود: خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه علیه و آله را به نبوت بر انگیخت در حالى كه احدى از عرب كتاب خوان نبود، و ادّعاى نبوت نداشت. آن حضرت ایشان را رهبرى كرد تا در محل اصلى آدمیت مستقر ساخت، و به زندگى نجات بخش رساند، تا كجى‏هاى آنان استقامت یافت، و احوال متزلزل آنان آرام گردید. به خدا قسم من در میان جمعیت این لشكر بودم كه به سپاه كفر هجوم بردیم تا فرار كردند. از جنگ عاجز نشدم و نترسیدم، این بار هم وضع من مانند آن زمان است، بى‏شك باطل را مى‏شكافم تا حق از پهلوى آن بیرون آید. مرا با قریش چه كار به خدا در روزگار كفرشان با آنان جنگیدم، امروز هم محض انحرافشان با آنان پیكار مى‏كنم، دیروز رویارویشان قرار داشتم، امروز هم در مقابلشان ایستاده‏ام. به خدا قسم قریش كینه‏اى از ما ندارد جز آنكه خدا ما را بر آنان برگزید، و آنان را در زمره خود در آوریم، پس چنان بودند كه شاعر گفته: «به جان خودم سوگند كه بامدادان پیوسته شیر خالص نوشیدى، و سر شیر و خرماى بى‏هسته خوردى. ما این مقام عالى را به تو دادیم و تو مقامى نداشتى، ما بودیم كه پیرامون تو اسبان كوتاه مو و نیزه‏ها فراهم ساختیم»




2) نهج‌البلاغه خطبه شماره 224
از سخنان آن حضرت است در بیزارى از ظلم
وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِیتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِی الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَ كَیْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ یُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَ یَطُولُ فِی الثَّرَى حُلُولُهَا وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَیْتُ عَقِیلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِی مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً وَ رَأَیْتُ صِبْیَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وَ عَاوَدَنِی مُؤَكِّداً وَ كَرَّرَ عَلَیَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً فَأَصْغَیْتُ إِلَیْهِ سَمْعِی فَظَنَّ أَنِّی أَبِیعُهُ دِینِی وَ أَتَّبِعُ قِیَادَهُ مُفَارِقاً طَرِیقَتِی فَأَحْمَیْتُ لَهُ حَدِیدَةً ثُمَّ أَدْنَیْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِیَعْتَبِرَ بِهَا فَضَجَّ ضَجِیجَ ذِی دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا وَ كَادَ أَنْ یَحْتَرِقَ مِنْ مِیسَمِهَا فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ یَا عَقِیلُ أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِیدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنِی إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ أَ تَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لَا أَئِنُّ مِنْ لَظَى وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِی وِعَائِهَا وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِیقِ حَیَّةٍ أَوْ قَیْئِهَا فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَیْنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَقَالَ لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِیَّةٌ فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِینِ اللَّهِ أَتَیْتَنِی لِتَخْدَعَنِی أَ مُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُرُ وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الْأَقَالِیمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِیَ اللَّهَ فِی نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ وَ إِنَّ دُنْیَاكُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِی فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا مَا لِعَلِیٍّ وَ لِنَعِیمٍ یَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِینُ .
به خدا قسم اگر شب را به بیدارى به روى خار سعدان به روز آرم، و با قرار داشتن غلها و بندها به بدنم روى زمین كشیده شوم، پیش من محبوبتر است از اینكه خدا و رسولش را در قیامت ملاقات كنم در حالى كه به بعضى از مردم ستم نموده، و چیزى از مال بى‏ارزش دنیا غصب كرده باشم. چگونه به كسى ستم كنم براى وجودى كه به سرعت به سوى كهنگى و پوسیدگى پیش مى‏رود، و اقامتش در زیر توده خاك طولانى مى‏شود. به خدا قسم عقیل را در اوج فقر دیدم كه یك من گندم از بیت المال شما را از من درخواست داشت، و كودكانش را از پریشانى فقر با موهاى غبار آلود و رنگهاى تیره دیده‏ كه گویى صورتشان را با نیل سیاه كرده بودند، عقیل به درخواستش اصرار، و سخنش را تكرار مى‏كرد، من به گفتارش توجه مى‏كردم، و او خیال مى‏كرد كه دینم را به او فروخته، و از راه و روشم دست برداشته و به خواسته‏اش تن مى‏دهم، در این اثنا آهن پاره‏اى را گداخته و به بدن او نزدیك كردم تا مایه عبرتش شود، ناگهان چون ناله بیمار از حرارت آن آهن پاره ناله زد، و نزدیك بود از آن آهن گداخته بسوزد، به او گفتم: مادران داغدار بر تو بگریند اى عقیل، آیا تو در برابر آهن پاره‏اى كه انسانى آن را به شوخى و بازى بر افروخته ناله مى‏زنى، ولى مرا به جانب آتشى كه خداوند قهّار به جهت خشم خود افروخته مى‏كشانى آیا تو از این درد اندك ناله بزنى، و من از آتش سوزنده جهنم ناله نزنم. از سرگذشت عقیل عجیب‏تر برنامه شخصى است كه به تاریكى شب با ارمغانى در ظرف بسته، و حلوایى كه آن را خوش نداشتم و به آن بد بین بودم به طورى كه انگار مى‏كردى آن را با آب دهان یا استفراغ مار ساخته‏اند نزد من آمد، به او گفتم: این صله است یا زكات یا صدقه اینها كه بر ما اهل بیت حرام است. گفت: نه این است و نه آن، بلكه هدیه است. گفتم: مادرت به‏ عزایت بنشیند، آمده‏اى از راه دین خدا فریبم دهى یا دستگاه فكر و اندیشه‏ات به هم خورده، یا دیوانه‏اى و یا بیهوده گویى. به خدا قسم اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمانهاى آنهاست به من بدهند تا خداوند را با ربودن پوست جوى از دهان مورچه‏اى معصیت كنم به چنین كارى دست نمى‏زنم و بى‏شك دنیاى شما نزد من از برگى كه در دهان ملخى است و آن را مى‏جود خوارتر است. على را با نعمتى كه از دست مى‏رود و لذّتى كه باقى نمى‏ماند چكار از خواب عقل، و زشتى لغزش به خدا پناه مى‏بریم، و از او یارى مى‏طلبیم.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 توسط سعید شیخ سلیمانی

قالب وبلاگ